آخرین قطره ی اشک
بعضی وقتا بعضی گریه ها انقد شیرینن که دوس داری تا آخر عمر فقط گریه کنی گریه کنی گریه کنی بعضی روزا انقد خاص ن که دوس داری تو اون روز بمیری بعضی آدما انقد عزیزن که آرزوت می شه فقط دیدنشون بعدِ دیدن ، دوباره دیدنشون و دوباره .... بوسیدنشون حتا با تمام وجود بت می شن انقد که حتا از خودشونم کاری واسه ویرونیش بر نمیاد یعضی آدما رو باید یواشکی دوس داشت که اگه خودشونم بفهمنن شاید نتونن بپذیرن بعضی ... و فقط بعضی می گردی دور ِ خلوتِ خاکستری شدم روح تو فکرمُ داره مسدود می کنه هر لحظه با تنفست مست تر می شم این مستی توی واژه هام بدجور روشنه دستام همه ش دنبال ِ دستای تو ِ وقتی ظرفِ نشسته از دستم لیز می خوره وقتی صدای آیدا می پیچه تو تنم وقتی که کوچه از هوای تازه یی پُره تو این هوا تو بطری ِ رو لبهای منی می بوسمت فقط ، دارم مست می کنم از کوچه رد می شم واسه دیدنت ولی تو بی حواسی سر به دیوار می زنم خوبه همیشه رو سرم بارون بباره تا گلای شال آبیم خشکیده تر نشن از پارک ِ ساعی رد بشم با دستهای تو دستای گرمی که منو آتیش می کشن باید تموم ِ هفته فقط پنج شنبه شه مرد ِ یواشکی ِ با کوله پشتیُ یه اعتراف تو اولین ساعات بازجویی به اینکه ترسمُ تو پارک کشتیُ به حادثه نبود این صحنه ی عجیب سیگار ِ برگتم افتاد رو زمین دستات دیدنُ چشات گم شدن از این ملودرام تو رفتیُ ... همین * وبلاگ واژه های باکره ( کسرا ) همراه همیشه ی واژه هام بروز شده با ترانه یی دلنشین سال نو مبارک امیدوارم سالی پر از سلامتی و خالی از سانسور داشته باشین *** دوستان همیشه ی واژه هام شماره ی جدید سایتهای ادبی نورهان و شعرانه به نگاه هنردوست شما پیشکش شده عزیزانی که مایل به انتشار اثر در این سایت هستن می تونن با مراجعه به صفحه ی اعضای سایت و ارسال اثر به ایمیل دبیر مربوط به هر تالار آثارشونو ( بهمراه یک قطعه عکس ) به مخاطبان اهل هنر عرضه کنن . ضمن اینکه دوستان عزیز ترانه سرا هم می تونن آتار ارزشمندشونو به ایمیل زیر ارسال کرده تا بتونم با احترام اونها رو تو سایت منعکس کنم مشتاقانه منتظر آثار ارزشمند تک تک شما دوستای خوبم هستم bibi.tarane@yahoo.com ** توی تیترای درشت ِ کاغذی همه ی حادثه ها منعکسَ ن راوی روایتای در به در چارتا کاغذ - پاره های نجسَ ن جمله های تلخ ُ زشت ِ روی خط که یه فرهنگ ِ لغت اسیرشه زیر پوست ِ کوچه های مضطرب داره هر سوژه ی اون قد می کشه تیتر اول یه زن ِ ماضی ِ که استخونای کریستالی ِ اون واسه یه مداد سیاه بچه هاش پخش ِ تو هرزگیای بی نشون تیتر دوم یه هوس یه عاشقی توی بی فرصتی ِ یه اجتما یه پسر یه چوب دارُ صندلی یه فرشته زخمی ُ توی کما تیتر سوم عنکبوتای سیان چنتا خفاش ِ شبُ قحط ِ زورو چنتا سایه که دارن قد می کشن بین عابرای این پیاده رو تیتر بعدی تیتر بعدی تیتر بعد خشم ِ و نداری ُ در به دری شهر بیمار ُ کثیفی که یه زن داره فریاد می زنه : چَن می خری ؟ چقد بد گم شدم تو این شلوغی چقد بد حافظه م فاسد شد از غم دیگه تو خاطرم هیچی ندارم دیگه هیچی رو حتا مادرم هم توی این قسمت از دوران درهم رو دیوارای شهر تصویر خونه یه جور اسکندرُ تکثیر کردن که با آلزایمرم یادم بمونه نگاه کینه توزش روی قبرا تموم ِ مرده ها رو زجر می ده با دستاش تو شبا وقتِ شکنجه به اسماشون اسید و زهر می ده همه روزا زمستونی ترینه زمستونی ترین اوقات تاریخ همون شکلی که گلشیری نوشته شبیه خنده به توهین و توبیخ توی این قسمت از دوران درهم فروپاشی یه جوری اتحاده یکی با اسم "چه" تو این جهنم به دنیا اعتراضُ درس داده پارادوکسی ترین بخش از یه تقدیر پر از حرف و ترور مهر و مصیبت پر از دینداری و فحشا و اعدام کنار ِ بدترین تحقیر ملت من اینجا گم شدم اینجای تاریخ همین جا که خدا رو سر بریدن شبونه توی یه سلول تاریک بکارت ها رو به آتیش کشیدن . حیاط نیمه تاریکُ یه حوض گرم ِ هم آغوشی صدای خنده ی ماهُ سکوتی که تو می پوشی تمومه شهر تاریک ِ هنوزم ماه تو خونه س دیگه تو آسمونا نیس همین جا گیج و دیوونه س میای تا پشتِ اون شیشه چشات همرنگ مهتاب ِ یه لحظه خونه روشن شد دیگه هیشکی نمی خوابه خودت هم خوب میدونی همه از خواب بیزارن میدونی که تو این روزا فقط تکرار ِ تکرارَن تمومه اون همه نورُ می ذاری پشت یه پرده می دونی شهر محتاجه می دونی خوابش از درده حیاط نیمه تاریکُ یه حوض
گرم ِ هم آغوشی
صدای خنده ی ماهُ
سکوتی که تو می پوشی می تونی دستای شهرُ بگیری تا چشاش وا شه طلسمو بشکنی تا ماه دوباره ماه دنیا شه باید دیوونه شی امشب سکوتُ از تنت بردار بذار تا فلسای ماهی بتابه از تو حوض اینبار بذار تا ماه روش کم شه شاید برگرده اون بالا یه شیشه بشکنُ نورُ بپاش از پنجره حالا ! شهيد .... و آريوبرزن ساعت نزديكِ هر روزه "من" ام نزديكِ اون نيمكت ساعت چشماشو مي بنده "تن" ام مي مونه از حركت ديگه پلكام نمي لرزه توي اين پانتوميم انگار "من" ام اينجاس رو نيمكت "تن" ام اونجا پره انكار "من" ام دنبال يه رازه توي سربازه ايروني با اسبي بسته به گاري توي ميدوني "من" ام پا مي شه از نيمكت حالا نزديكِ سربازه داره بيرون مياد از سنگ اوني كه بودنش رازه "من" ام انگار مي بينه يه خونه توي آتيشه اونم انگار مي بينه درختا سوختن از ريشه چشاشون خيس هم مي شن حالا سرباز هم درده چقد لبخنده كه ديگه به نيمكت برنمي گرده ساعت نزديك هر روزه "تن" ام نزديك اون نيمكت ساعت وا كرده چشماشو "من" ام درگيره با حركت چقد سرباز غمگينه تنم مي بينه غمهاشو مي خواد به سنگ برگرده تو ميدون مي زاره پاشو حالا تك ضربه ي ساعت يه عمره از خودم دورم بايد به خونه برگردم با اين احساس ناجورم تمومه حسرت ِ چشماي خيسم اتاقي ساده ُ بي سقفُ ديوار براي فرصتِ رقصي دوباره بدون ِ له شدن تو دست ِ آوار فضايي ساده با بوي تن تو به ابعادِ هجوم ِ خواستن ِ من پُره قديسه هاي بوسه بر لب كه روي باوراشون خط كشيدن يه تنديس آنقدر مغرورُ بي ترس كه با لمسش به آرامش رسيدم به جاي بوسه رو چشم تو گاهي به اندام ِ نجيبش بوسه مي دم اتاقي خالي از هر شكُ ترديد كه تشويش ِمنو آروم مي كرد و با صد تبصره تو بند قانون حضور ِ ترسمو محكوم مي كرد اتاقي قد ِمن از جنس ِ دستات كه رقصيدن تو حجم ِش عاشقانه س و ترسيم ِ فضاي پشت ِ پرده ش مث ِ آغوش گرمت شاعرانه س
آبادان بازم ... آسمون سرزمین مادری ام یه بار دیگه تو آتیش سوخت . یه بار دیگه شهید داد یه بار دیگه ... و شهر من شهری که غمهاش از غمهام خروار خروار بیشتره نمی دونید از روز اول این دهه تا حالا چن جوون خودشونو به یه شکل دار زدن همه شون با چادر نمازای مادرشون بغض راه ترانه رو بسته هر شب خواب می بینم پای چوبه ی دار برادرم زانو زدمو زار می زنم چقد دردم اومده که می بینم جوون بیکار شهرم واسه بی پولی خودشو ... اون یکی معتاده بدبخته خونوادش ..... مواد به رگهاش نرسیده و خودشو با چادر مادرش .... اینجا شهر مرده هاس اما شاهرگ وطنم هم هس همه جنازه ها بوی نفت میدن مثه همه آدمایی که بدبخت تر از هم تو هم می لولن واسه نون اینجا قیمت نون خونه اینجا قیمت همه چی بیشتر از آدمه همین دیشب هشتمی رو نجات دادن ... با این همه درد چقد باید خودخواه باشم تا از دردای خودم بنویسم از شالی که روسرم گذاشتم و باعث بی حجابیه منه . از واژه یی که تو ترانه م وول می خوره و بی حجابی های شال م نمی ذاره پشت تریبون برسه از درد زنا این ور مردا اونور از زخمی که داره مثل خوره ... از لاشه ی بی زبون ادبیات جنوب که زیر هر چیز غیر ادبیات داره جون می ده فعلا فقط باید عزادار عزای کسانی باشم که واژه هام بهشون با احترام سجده می کنه . برای آبادان : دنیا با همه افاده ش تو سفیدی دشداشه ش کم می آورد ها ولک اینجا آبودانه ته ته دنیا خدا از آسمون با صدای عبدالباسط برامون قرآن می خونه ما تسمعون ؟ همین راهُ فقط میشه واسه راهی شدن دونس همین فانوس ِ خواب آلود برام شاید بشه مونس اگه از هول ِ تاریکی پُر ِ وحشت شده جونم نباید تو چشام باشه که ترسیدم ، که داغونم باید سرگرمی ِ من شه فرار از دستِ یه سایه طنین ِ گاهُ بی گاهِ صدای جیغ ِ همسایه باید تو خاطرم باشه شبُ تاریکیُ این ترس و فکر ِ امتحانی که نشسه اول ِ این درس چرا پُر می شم از وحشت؟ کجا مغلوبِ چشمامم ؟ من از من خالی ِ یامن هنوزم با من همراهم ؟ تو این لحظه فقط راهُ باید بی دلهره فهمید اگه موندن همون مرگِ باید به ترس ِ من خندید . کوچولوی نورسیده که چشات پُر ِ سواله آرامش تو دنیای ما این روزا فقط خیاله توی اقیانوس آرام حتا آرامش نمونده یه نهنگِ دل شیکسه اونجا رو به خون کشونده دنیامون خیلی بزرگِ اما جاها رو گرفتن اونقده کم اومده جا که مارو ماه می فرستن کوچولوی نو رسیده که چشات پُر ِ سواله آرامش تو دنیای ما این روزا فقط خیاله اومدی کجا عزیزم ؟ اینجاها میدون جنگه گاهی هم شبیه جنگل جنگلی پُر ِ پلنگه آدم از خودش می ترسه سایه شم رو به فراره هرکسی می خواد هوا رو تو شُش ِ خودش بذاره اینحا حتا حشراتم به خیالشون بزرگَ ن بره های این حوالی پی ِ گله های گرگَ ن اینجاها آقای دنیا مهره ها رو بد می چینه هرکی می ره سمتِ فردا زیر ِ پاش میدون ِ مینه کوچولوی نورسیده که چشات پُره سواله آرامش تو دنیای ما این روزا فقط خیاله ما می گفتیم جای دریا یه روز آسمون می زاریم واسه اون نهنگِ غمگین دریای تازه میاریم هه ! نشد حتا بجنگیم با پدر با اشتباهش با طلاق مادری که آزادی میشه گناهش سطر ِ اول کم آوردیم سرجاهامون نشستیم خودمون بدی شدیمُ دل به خوبیا نبستیم عزیزم اول راهی زندگی خیلی کثیفه فکر ِ تو قشنگِ اما بَدن ِ ماها نحیفه کوچولوی نورسیده که چشات پُره سواله آرامش تو دنیای ما این روزا فقط خیاله از خدا خنده تو می خوام از خدا میخوام بمیری جشن تولدای بعدُ توی اون دنیا بگیری یکی از نكاتی كه در ترانه باید رعایت گردد استفاده از كلمات و زبان روز مردم است و دوری كردن از زبان كلاسیك. بطور مثال ما در مكالمات روزانه خود نمی گوییم : " ز ره رسیدی" بلكه می گوییم : "از راه رسیدی" پس باید در ترانه سرایی به این نكته توجه داشت كه زبان و ادبیات فولکوریک ابزار ترانه سرا قرار گیرد.در این مقاله سعی دارم خوانندگان را با تعریف درستی از ترانه آشنا كنم. اكثر مردم تفاوتی را بین شعر و ترانه قائل نمی شوند و در نتیجه تفاوتی هم میان شاعر و ترانه سرا قائل نمی شوند. ترانه در واقع ریشه در شعر دارد و یك سری از قوانین شعر را رعایت می كند ولی خود به تنهایی دارای تعریفی مشخص می باشد. ترانه همانند شعر دارای قافیه می باشد. دارای وزن می باشد. و از این حیث شباهت بسیاری به شعر دارد ولی تفاوت عمده شعر و ترانه این است كه ترانه دارای یك پیوند درونی با موسیقی است. البته شاید از خود بپرسید كه بر روی شعر هم می توان موسیقی گذاشت همانطور كه تا كنون به روی شعر های بسیاری موسیقی گذاشته شده است. در پاسخ این پرسش باید گفت که عموما شعر هایی كه به ترانه تبدیل شده اند ماندگار نشده اند. از دیگر ویژگی های عمده ترانه باید به زبان ساده آن اشاره كرد. چون مخاطب ترانه عموم مردم هستند و ترانه سرا باید این را در نظر داشته باشد كه شنوندگان ترانه طیف وسیعی از عامه مردم هستند و نه صرفا افراد علاقمند به ادبیات و شعر.و كار ترانه سرا آنجا مشكل تر می شود كه با همین زبان ساده و قابل هضم برای عامه مردم ؛ مفاهیم ارزشمندی را به مخاطب منتقل كند. یكی دیگر از مواردی كه ترانه سرا را مجبور به ساده نویسی می كند این است كه چون ترانه بر روی موزیك و آهنگ قرار می گیرد و با صدای خواننده به گوش مردم می رسد ؛ در نتیجه تمام ذهن شنونده متوجه معنی ترانه نیست بلكه قسمتی از آن متوجه موزیك ترانه و قسمتی متوجه صدای خواننده می باشد. از دیگر نكاتی كه در ترانه باید رعایت گردد استفاده از كلمات و زبان روز مردم است و دوری كردن از زبان كلاسیك. بطور مثال ما در مكالمات روزانه خود نمی گوییم : " ز ره رسیدی" بلكه می گوییم : "از راه رسیدی" پس باید در ترانه سرایی به این نكته توجه داشت كه زبان و ادبیات فولکوریک ابزار ترانه سرا قرار گیرد. بر خلاف تصور اكثر مردم با توجه به نكاتی كه گفتم ترانه سرایی از شعر سرودن مشكل تر است. آرش زمردی :: arash2z@yahoo.com
چن قدم مونده به تصویر
صورتی زیر نقابه
با نگاه نافذی که
تو چش ِ تیز ِ عقابه
دستُ پای نیمه لختش
زیر ِ هاشوری اسیره
حتا میل ِ به گناهم
تو دلش باید بمیره
می گن این چهره ی وحشی
که ازش حادثه می زاد
سانسور لحظه به لحظه ش
یه گناه ِ ساده می خواد
اشتباهی از سر ِ عمد
یا گناهی نیمه کاره
برزخی که اختیارُ
یاد اجبارش بیاره
نیمه ی سیاه تصویر
قحطی عاطفه داره
جایی که رنگای پوستی
طرحی از طناب ِ داره
*
چن قدم بعد ِ ترانه
اونور ِ طرح ِ نفسگیر
یکی بی نقاب ِ انگار
یکی روبروی تصویر ...

کمی پیاده رو
دفتر شعر : سعید باجووند
انتشارات شاملو
چاپ اول
اردیبهشت
90
| Design By : Pichak |


